نام نویسنده:پریسا گلچشمه 

#پارت5
#ارباب‌خشن

با صدای در ترسیده چشم دوختم بهش.

وقتی زن خدمتکار وارد زیر زمین شد نفس راحتی کشیدم.

دستش یه سینی غذا بود.

اومد جلوتر و سینی رو گذاشت جلوم.

با دیدن برنج و مرغ و غذاهای دیگه اب دهنم رو قورت دادم.

تا اونجایی که یادمه به خدمتکارها غذای ساده یا سوپ میدادن.

یعنی چه خبر شده امروز؟

معدم به قار‌ و قور افتاده بود.

یه قاشق ازش برداشتم و گذاشتم دهنم.
چقدر خوشمزه بود.

خیلی وقته از این غذاها نخوردم.

در واقع نون خالی هم تو خونه عمه به زور گیرم میومد.

صدای خدمتکار رو شنیدم:

-بخور غذای آخرته...

همون طور که لقمه تو دهنم بود با تعجب نگاهش کردم و گفتم:

-یعنی چی؟

خدمتکار: -مگه نمیدونی؟ امروز بعد از ظهر میبرنت عمارت جنگل تا دستور ارباب رو اجرا کنن. بین همه خدمتکارا همهمه افتاده که دزدی کردی و قراره چه بلایی سرت بیاد.

با شنیدن حرفش به سرفه افتادم.

لقمه رو به زور قورت دادم.

غذا زهرم شد.
با بغض به خدمتکار گفتم:

-نمیخام دیگه...

اونم سینی رو برداشت و از زیر زمین رفت بیرون.

نگهبان هم در رو قفل کرد.

دست های یخ زدم رو تو هم فشار دادم.

دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.

یعنی امروز روز اخر زندگیمه؟

زدم زیر گریه.

هیچ راه فراری از این خونه نبود.

باید منتظر میموندم تا بیان سراغم.